زیبایی آنجا وصف شدنی نبود، آن برکه کوچک، که کمی دورتر آبشاری آنرا پر از آب زلال و خنک میکرد و نهری که، آرام، از آنجا دور میشد! و مه کمرنگی که آنجا را فرا گرفته بود.
سبزی سبزه هایش رنگی خاص داشت، گلهای سفید و صورتی، همه جا پراکنده بودند و پروانه های، رنگ رنگ،
به همه جا سرک می کشیدند.
آرامشی خاص و در واقع سکوتی آسمانی بر آنجا حکمفرما بود؛ حتّی پرندگان هم آهسته می آمدند و می رفتند،
پر می کشیدند و نغمه آزادی سر می دادند.؛
آخر آزاد بودند، آزاد آزاد!
و اینک او در میان آنهمه ،تکیه بر درختی داده بود؛ هیچ کس جز او از اینجا خبر نداشت و بهمین خاطر اینگونه باقی مانده بود؛
بکر و دست نخورده!
سالیانی دراز از آن روزی که آنجا را پیدا کرده بود می گذشت آری آنزمان 10 ساله بود و اینک در سن 80 سالگی ،هنوز هم آنروز را از یاد نبرده بود .
آن روز هم مثل روزهای دیگر،او صبح زود شاد و سرحال از خواب بیدار شده بود و بعد از خوردن صبحانه از خانه بیرون زده و بسمت جنگل براه افتاده بود.
اوّل بهار بود هوا بسیار پاک و تمیز،نسیم دلربایی گونه های سرخ او را نوازش می داد در راهی که می رفت کمی جلوتر چند تا بچه خرگوش جست و خیز می کردند همینکه او را دیدند پا به فرار گذاشتند او هم که بچه شیطانی بود به دنبال آنها دوید.
در گوشه ای دیگر از جنگل، بچه آهویی همراه با مادرش به این سو و آن سو ،سرک می کشید.
پرندگان در لانه به جوجه هایشان غذا می دادند و صدای جوجه های گرسنه ،که هرچه می خوردند باز هم سیر نمی شدند!در آن جنگل سبز و زیبا طنین انداز شده بود.
دارکوب از یکطرف به درخت می کوبید و کلاغها از طرف دیگر قار قار می کردند؛
خلاصه حیوانها توی آن جنگل غوغایی به پا کرده بودند، شنیدنی!
ادامه دارد...
سکوت_ اثر مهشید علیزاده
خدا هست...ما را در سایت خدا هست دنبال میکنید
برچسب: داستان کوتاه,داستان کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه فارسی,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه زیبا,داستان کوتاه ایرانی,داستان کوتاه ترسناک,داستان کوتاه طنز,داستان کوتاه صحنه دار, نویسنده: بازدید: 164