وبلاگ مقاله کلمه به قلم مهشید علیزاده ![]()
عادت!
روزی پسر ملانصرالدین از او پرسید:«پدر فقر چند روز طول میکشد؟»
ملا جواب داد:«چهل روز!»
پسر دوباره گفت:«یعنی بعد از چهل روز ثروتمند می شویم؟»
ملا پاسخ داد:«نه!عادت میکنیم.»!
عادت چیست؟گویا به حالتی گفته می شود درونی که در اثر تکرار یک حادثه یا عمل بوجود می آید و فرد آنرا به عنوان جزئی از روز مرگیهایش قبول میکند؛ عادت در هر حال خوب نیست چون آدم را به یکنواختی می کشاند. مولا علی (ع) هم گفته ای با این مضمون دارند که : «انسان نباید امروزش مانند دیروزش باشد!».
علل عمده افسردگیها ، پرخاشگریها و ناراحتی های عصبی می تواند یکنواخت شدن زندگی بدلیل انجام کارهای تکراری و راضی و خوشحال نبودن از انجام آن اعمال، باشد.
حال چه باید کرد؟ مسلماً روی آوردن به تفریحات کاذب ، بی بندوباری و اعمال خلاف شرع ، راه حل این مشکل نیست! چه بسا که خود فاجعه ای جبران ناپذیرند!
«مهمانی های شبانه، مصرف مواد مخدر از هرگونه، خیابان گردیها، دوستی های نامناسب و هرزه گری و دیدن فیلمها وتصاویر نامشروع»، نمی توانند موجب شادی گردند چون افراد در آن لحظات گرفتار بی خبری و توهمند و در هنگام تنهایی، یادآوری آن لحظات چه بسا دردناک ، تنفر آمیز و شرم آور است، که اگر اینگونه نیود آنرا در خفا و پنهانی انجام نمی دادند.
می گویند بهترین تفریح کار است و تعریف کار عملی شایسته است که انجام آن باعث رساندن سود به صاحب آن عمل و یا رفع مشکل شخص دیگری که خواستار کمک بوده ، می باشد .در جامعه منظور از کار انجام عملی با دستمزد مادی است.
بهرحال انجام امور بر طبق ضوابط و قانون هر جامعه می تواند تا حدود زیادی موجب رضایت خاطر افراد گردد، مثلاً در خانواده هم اگر همۀ اعضا آن مراقب باشند تا مسئولیتها و وظایف خود را به نحو احسن انجام دهند آرامش براین جامعه کوچک حکمفرما و باعث ایجاد احساس شادمانی و رضایت در بین اعضا خانواده می گردد.
اگر همه ما سعی کنیم تا به دستورات دینمان ، که همواره ما را به راستی و درستی، خوبی و امانت داری، مهربانی و صبر ، وفاداری و عزت نفس وهزاران دستور بکر وشایستۀ دیگر، (که همۀ ما شاید بیشمار آنها را خوانده و یا شنیده ایم) ، عمل کنیم ، حتماً فردایی روشنتر ازامروز خواهیم داشت!
دنیا زمانی تغییر می کند که ما خود تغییر کنیم رفتارهای ناپسند افکار مشوش و بیخود و همۀ آنچه را که خود بهتر می دانیم از خودمان دور کنیم .
اشتباه افراد در این است که سوزن را در چشم خود نمی بینند امّا خار را در چشم دیگران چرا!؟
وکلام آخر! همانگونه که جسم پاک، سالم است؛ روح پاک، هم آرام است.
یک آه! به بلندای تاریخ...
آه! از مردمی که مفتخرند به ایرانی بودنشان، مفتخرند به گذشتۀ درخشان مملکتشان در سالهایی که هزاران سال از آن زمان می گذرد! و سالهای بعد از آن! گاهی و در زمان هایی خاص ... .
افتخار می کنند به کسانی که جانشان را در راه شرافت و ناموس خویش دادند و دیگرانی که قلبشان به امید سرافرازی ایران و ایرانیان! تپیده و می تپد و خواهد تپید، بزرگوارانی غیرتمند!
و لعنت می کنند قاجار و پادشاهانش و کسانی چون آنانرا ... !
مردمی که همه را مقصر می دانند جز خودشان!
در حالیکه در هر نابسامانی رد پایی از همین مردم (البته بعضی هایشان!)، دیدگان را می نوازد. از بی خیالی ، از بی وجدانی ، از رعایت نکردن قانون ، از اینکه دوست دارند قانون فقط برای دیگران اجرا شود و نه خود آنان!
وقتی پای پارتی بازی برای خودشان به میان می آید این لطفی است که به آنان شده است از طرف یک آدم با انصاف!
وقتی کاری به آنها سپرده می شود اگر آنرا صد در صد خوب انجام ندهند اشکالی ندارد ، همینکه انجام بدهند به هر نحو،کافی است.
چرا نمیگوییم: « بی حجابی یا بدحجابی بد است برای همه، آرایش کردن گناه است برای غیر شوهر! بیرون آمدن با لباسهای ناموس نما! گناه است حتّی برای دختران خودمان!» فقط زشت و بد نیست برای دختر فلانی ... .
بد است و گناه! که در همه جا خود را می پوشانیم و در عروسیها ...! زشت است برای ما که مادر پوشیده و محجبه و دخترش همراه او بی حجاب و آرایش کرده! بد است مردان مانند زنان و زنان مانند مردان!
به خدا لازم نیست حضور زنان ! در همۀ موقعیتها، در همۀ مشاغل، در همه جا و همه وقت!
خانه محل آسایش و آرامش اهل آن است و کسی جز همسر و مادر، نمی تواند این مهم را به انجام رساند! اگر به موقع در خانه حضور نداشته باشد! اگر غذا به موقع آماده نباشد! و نظم و ترتیب در خانه وجود نداشته باشد!
چرا آشپزخانه ها در سطح شهرها، اینقدر زیادند؟ چرا خانه ها خلوتند و خالی! و خیابانها شلوغ و پر ترافیک؟
بچه هایمان آزادند همه چیز بببینند چون باهوشند و خودشان موبایل و کامپیوتر را بهتر از پدر ومادر بلدند! کسی توجهی به سن آنها نمی کند. (و البته چیزهایی که می بینند.) متأسفانه بعضی خانواده ها در خوابند! و دیگران را هم ترغیب و تشویق به این خواب خرگوشی! که نه! خواب غفلت می کنند.
در حفظ اموال عمومی چقدر محتاطیم! چقدر در صف (پیاده و سواره) حق تقدم را رعایت می کنیم! اصلاً ما صف داریم غیر از دوران مدرسه؟ خطوط در خیابانهای ما چه معنایی دارند؟ اصلاً دیده می شوند!
قطع درختان گناه است! کاش بجای آنکه با سرعت درختی قطع می شد دمی موقعیت را بررسی می کردیم که درخت بماند و راه در مسیری چند متر آنطرفتر ایجاد شود. چه بسیار درختان که قطع شدند تا راهی باز شود و بعد از مدتی دوباره آن راه مسدود شد؛ امّا کو آن درخت! کو آن سایه و کجاست آن زیبایی؟
خشکسالی! آه تفتیده همۀ درختانی است که به راحتی قطع و یا خشک کرده ایم.
فیلمهای طنز هم بواسطه زدن کاراکترها تو سر همدیگر و دادن فحش و توهین است که خنده دارند. البته نه برای همه! که اینها خنده تلخی هستند برای کشوری که هم پیشینه فرهنگی و علمی دارد و هم دینی ناب بنام اسلام و رسمی بنام مسلمانی، که آنرا هم آنچنان لکه دار کرده ایم که آوازه مان در جهان به بدنامی است نه خوشنامی ! البته نه همیشه و نه همه جا! امّا کمش هم برای ما زیاد است.
چرا اجناس خارجی بهترند؟ چرامردم در خارج قوانین را به درستی اجرا می کنند؟ حتّی خودمان ، هر وقت می رویم خارج!
افسوس بر همه آن چیزهایی که خود بواسطه بی فکری خرابش کرده ایم و می کنیم وتازه خودمان را هم مقصر نمی دانیم.
چرا بعضی وقتها! بجای گرفتن جریمۀ کار خلاف، جلوی کار خلاف را نمی گیریم؟ اگر سازه ای خطر ساز است آیا با جریمۀ مالک خطر آن برطرف می شود؟
تولید بعضی محصولات کشاورزی (به مقدار زیاد و در هر منطقه ای!) که ما را به خودکفایی هم نرسانده و تازه بخشی اش خراب می شود و دور ریز، و چه بسا کشاورز از قیمت فروش آن راضی هم نیست و حاضر است آنرا در بیابان رها سازد تا بپوسد! چه معنایی دارد و چقدر اقتصادی است؟ و یا کاشت محصولاتی که فقط بعضی ها را پولدار کرده است و کشت آنها در سطح وسیع فقط موجب به خطر افتادن سلامتی مردم است، (تخریب خاک و از بین رفتن منابع آب، که بماند! ) چه سودی دارد؟ کاش مانند قدیم هر میوه در فصل خودش به بازار میامد!
چه کسی در گندم خاک می ریزد و در شیر آب!؟
ایرانیان! به خود بیاییم ، اگر هرکس به اندازه سر سوزنی انصاف به خرج دهد این مملکت گلستان می شود ؛ تا کی بنده پولیم؟ چقدر مادیات باید دور و برمان را پر کند؟ چرا با گناه زندگیمان را تیره و تار می کنیم؟ حرفمان که همه اش خداست!
چرا خدا را در لحظه لحظه عمرمان نمی بینم؟ عمری که معلوم نیست چقدرش مانده!
چرا با بی انصافی حق دیگران را می خوریم! ما که با یک سرماخوردگی رنجوریم! ما که با یک تکان قلبمان به دهانمان می رسد! رعد و برقی ما را می ترساند!
اینهمه را با خود به کجا می بریم! مگر مال ماست؟
ما آمده ایم تا این دنیا را آباد کنیم! نه به هر راهی و به هرگونه!
وبلاگ داستان کلمه وبلاگ کوتاه کلمه اثر مهشید علیزاده
سکوت
زیبایی آنجا وصف شدنی نبود، آن برکه کوچک، که کمی دورتر آبشاری آنرا پر از آب زلال و خنک میکرد و نهری که، آرام، از آنجا دور میشد! و مه کمرنگی که آنجا را فرا گرفته بود.
سبزی سبزه هایش رنگی خاص داشت، گلهای سفید و صورتی، همه جا پراکنده بودند و پروانه های، رنگ رنگ،
به همه جا سرک می کشیدند.
آرامشی خاص و در واقع سکوتی آسمانی بر آنجا حکمفرما بود؛ حتّی پرندگان هم آهسته می آمدند و می رفتند،
پر می کشیدند و نغمه آزادی سر می دادند.؛
آخر آزاد بودند، آزاد آزاد!
و اینک او در میان آنهمه ،تکیه بر درختی داده بود؛ هیچ کس جز او از اینجا خبر نداشت و بهمین خاطر اینگونه باقی مانده بود؛
بکر و دست نخورده!
سالیانی دراز از آن روزی که آنجا را پیدا کرده بود می گذشت آری آنزمان 10 ساله بود و اینک در سن 80 سالگی ،هنوز هم آنروز را از یاد نبرده بود .
آن روز هم مثل روزهای دیگر،او صبح زود شاد و سرحال از خواب بیدار شده بود و بعد از خوردن صبحانه از خانه بیرون زده و بسمت جنگل براه افتاده بود.
اوّل بهار بود هوا بسیار پاک و تمیز،نسیم دلربایی گونه های سرخ او را نوازش می داد در راهی که می رفت کمی جلوتر چند تا بچه خرگوش جست و خیز می کردند همینکه او را دیدند پا به فرار گذاشتند او هم که بچه شیطانی بود به دنبال آنها دویده بود.
در گوشه ای دیگر از جنگل، بچه آهویی همراه با مادرش به این سو و آن سو ،سرک می کشید.
پرندگان در لانه به جوجه هایشان غذا می دادند و صدای جوجه های گرسنه ،که هرچه می خوردند باز هم سیر نمی شدند!در آن جنگل سبز و زیبا طنین انداز شده بود.
دارکوب از یکطرف به درخت می کوبید و کلاغها از طرف دیگر قار قار می کردند؛
خلاصه! حیوانها توی آن جنگل غوغایی به پا کرده بودند! ... شنیدنی.
امّا او بی خیال اینطرف و آنطرف می دوید انگار میخواست تا آخر جنگل برود. همینطور رفت و رفت تا! ... عجب سکوتی! ترس کمرنگی سراسر وجود را گرفت خواست که برگردد امآ کنجکاوی یک پسر 10ساله، «نه هرگز!» اینرا گفت و براه خودش ادامه داد.
وقتی به آنجا رسیده بود از دیدن آنهمه زیبایی برای لحظاتی زبانش بند آمده بود باورش نمی شد فکر میکرد همه آنها را خواب می بیند ناگهان جیغ بلندی کشید که صدای آنرا حتماً آنروز همه حیوانات آن جنگل شنیده بودند مدتی آنجا مانده بود.
در راه بازگشت با خودش گفته بود این خبر را اوّل به مادرش می دهد ولی وقتی به خانه رسیده بود ... مادر از دنیا فته بود
مرور این خاطرات قطرات اشک را بر گونه پیرمرد جاری ساخت.
از آن به بعد پسرک گاهی اوقات یواشکی و بی آنکه کسی متوجه غیبت او شود به آنجا می رفت و زمانی طولانی آنجا می ماند. بزرگتر که شد برای ادامه تحصیل به شهر رفت و همانجا مشغول کار شده و ازدواج کرد امّا هیچگاه آن برکه زیبا را از یاد نبرد و اکنون پس از گذشت سالهای دراز باز به آنجا بازگشته بود.
و اینبار او آمده بود تا برای همیشه در آنجا بماند!
آخر سکوت او در آنجا با سکوت برکه در هم می آمیخت؛
و جاودانه میشد!!!
کبوتر
کبوتر قصه ما آنروز خیلی گرمش شده بود آخه هوا خیلی داغ بود، خورشید تازه به وسط آسمان هم نرسیده بود! او صبح زود همراه سایر کبوترها راه افتاده بود؛ به کجا؟ (حتماً با خودتان اینرا می پرسید)
آنها گروهی از کبوتران بودند که از خانه ای در شهر فرار کرده و مسیر نامعلومی را طی میکردند.
آخر میخواستند آزاد باشند!
آیا آنها براستی مفهوم آزادی را می فهمیدند، آنها که از همان ابتدا آب و دانه شان براه بود و جایشان امن و آسوده.آنها که دشمنانشان فقط شاهین بود و گربه، که آنرا هم صاحبشان بطریقی دور میکرد.
اینها چه میدانستند که بی آب و غذا ماندن یعنی چه؟ آنها چگونه خود را در مقابل دشمنان شناخته و ناشناخته و دامهایی که صیادان گذاشته بودند، حفظ میکردند؟ و اصلاً این راهی را که در پیش گرفته و در آن پرواز میکردند به کجا می رفت؟
آنها را که در این راه، بلد راهی ، همراهی نمیکرد!!!
ماجرا از آنروزی شروع شد که کبوتری بر بام خانه ای که آنها درآنجا سکونت داشتند نشست اوکبوتر سفید زیبایی بود که کاکلی بر سر داشت. صاحبخانه خواست تا او را بگیرد بهمین خاطر درب لانه کبوترانش را باز کرد و دانه در حیاط خانه ریخت و خود آرام در گوشه ای نشست .
کبوتر امّا زرنگتر از آن بود که به این راحتی گول بخورد گویا او کبوتری آزاد بود که سرد و گرم روزگار را چشیده و دامهایی از این دست را بسیار دیده بود.
کبوتران کم کم در کنارش جای یافتند و «بق بقوها» شروع شد بعد از احوال پرسی و اینکه، کی هستی؟ و به کجا می روی؟ به یکباره همگی به سوی آسمان آبی که آنروز حتی تکه ابری هم در آن نبود بال گشودند و به پرواز در آمدند در بلندای آسمان او از آزادی و لذت رها بودن با آنان گفت؛ بعد از ساعتی پرواز، آنان دیگر خسته و بی رمق همگی به سوی خانه سرازیر شدند و بر حیاط خانه شان! فرود آمدند وشروع به خوردن آب و دانه کردند.
در این میان صاحبخانه هنوز هم در کنجی، به آرامی تشسته بود و تمام حواسش به کبوتر تازه وارد بود تا ببیند چه وقت او به همراه سایر کبوتران به داخل لانه میرود تا فوراً درب را ببند و کبوتر را به دام اندازد.
امّا آن کبوتر عاقبت آب و دانه اش را که خورد به ناگاه پرکشید و رفت.
روزها از پی هم می گذشتند و کبوتر که می خواست مدتی در آن شهر بماند به آن خانه سر میزد و بر پشت بام آنجا می نشست و با کبوتران آن خانه از سفرهایش، از دیده ها و شنیده هایش می گفت؛
گفت و گفت تا روزی که میخواست از آنجا شهر برود، آنروز هم او آمد، زودتر از همیشه!
و گفت که میخواهد برود و دیگر نمی تواند در آنجا بماند.
کبوتران غصه دار شدند آخر به او، و حرفهایش عادت کرده بودند او رفت! امّا گفت: «به امید دیدار!»
از آنروز به بعد کبوترها دیگر خوشحال نبودند آنان با آنکه آزاد بودند و آب و دانه شان براه!
امّا دیگر دلشان خوش نبود.
کم کم پچ پچ ها شروع شد:«چه خوب است که ما هم اینجا را ترک کنیم و مانند آن کبوتر به دور دستها سفر کنیم. دنیا که فقط این خانه و شهر نیست جاهای زیبا و دیدنی بسیار دارد.»
امّا آنها نمی دانتند دنیا همانقدر که بزرگ است ناشناخته هایش هم زیاد است.
واینک آنها در راه بودند...!
خدا هست...ما را در سایت خدا هست دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 179